آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - ابن هشام و سيره او - جاودان محمدعلى

ابن هشام و سيره او
جاودان محمدعلى

تاريخ چيست؟
موضوع علم تاريخ, (گذشته) است. البته مقصود از گذشته, آن بخش از زمان نيست كه در مقابل حال و آينده قرار دارد كه وجودى متصرم و متجدد داشته و شناخت آن به عهده فلسفه است. نفس زمان, خواه گذشته يا غير آن, موضوع علم تاريخ نيست. موضوع تاريخ چيزهايى است كه در گذشته بوده اند و مقصود از اين چيزها نيز هر چه در ادوار گذشته بوده, نيست; بلكه مقصود انسان و حوادث و اشيايى است كه با انسان در ارتباط نزديك مى باشد. بنابراين اگر بخواهيم با تفصيل و دقت بيشترى از موضوع علم تاريخ سخن به ميان آوريم, بايد بگوييم موضوع علم تاريخ گذشته انسان و حوادث و اشيايى است كه با انسان ارتباط نزديك دارند. بدين ترتيب (گذشته) و (انسان), دو پايه اصلى و دو ركن اساسى در علم تاريخ است و مدار بحثها و بررسيهاى اين دانش مى باشد.
هدفى كه در اين علم دنبال مى شود, بازآفرينى گذشته و احياء مجدد آن است. مورخ, كارى شبيه به بازسازى و احياء يك سفال شكسته در باستان شناسى انجام مى دهد. باستان شناس بعد از يافتن تكه هاى شكسته و پراكنده از يك ظرف سفالين قديمى, مى كوشد كه آن را به شكل اوليه و يا نزديك به آن ـ اگر صدمه زياد ديده است ـ بازسازى كند. او با اين كار, ظرف سفالين را به شكل اصلى و اوليه اش برمى گرداند. كار و وظيفه مورخ نيز دقيقاً همين است. مورخ سعى دارد با يافتن اطلاعات كافى, به احياء مجدد گذشته بپردازد, و اگر نتوانست اطلاعات خود را كامل كند, حداقل تصويرى هر چه شبيه تر و نزديكتر به گذشته به وجود آورد. بى ترديد از آنجا كه تاريخ به گذشته مربوط مى شود, و موضوع آن اكنون در دسترس نيست, مطالعه و مشاهده مستقيم و عينى آن, امكان نخواهد داشت. مثلاً امروزه ممكن نيست پيروزى مسلمانان در جنگ بدر يا عقب نشينى و فرار ايشان در جنگ احد يا پاكبازى دليران كربلا را به چشم مشاهده كرد. بنابراين چاره اى جز مشاهده غير مستقيم و مطالعه و بررسى در آثار به جا مانده از گذشته, وجود ندارد.
آثار گذشته به دو نوع مادى و معنوى قابل تقسيم هستند:(١) آثار مادى, آثارى هستند كه در آن, انتقال اطلاعات از راه كلام و لفظ و نقش و كتابت نيست. اين گونه آثار در عين حال كه مأخذ بسيار مناسبى براى اطلاعات تاريخى هستند, اما دايره اطلاعاتى را كه به دست مى دهند; از قسم دوم كمتر است. بناها, لباسها, زينت آلات, فرشها, تابلوهاى نقاشى, جواهرات, اسلحه ها و افزار جنگى كه از گذشته به جا مانده است, از اين قسم محسوب مى شود. آثار معنوى چيزهايى هستند كه در ضمير و وجدان بشرى جاى داشته و به كمك كتيبه ها و نوشته هايى از قبيل كتب و طومارها و قباله ها و وقف نامه ها يا روايات شفاهى, به ديگران انتقال داده مى شود.يك اثر تاريخى چه وقت معتبر است؟
بيشترين اطلاعات تاريخ ما از مدارك و آثار معنوى به دست مى آيد. آثار و مدارك معنوى به خاطر كثرت و تنوع و دامنه گسترده مضامين و اطلاعاتى كه مى توانند در بر داشته باشد جاذبه نيرومندترى دارد, و بيشترين مقدار وقت و كار و تحقيق و دقت مورخان را به خود جذب مى كند. اما ضعف اساسى كه در اين گونه مصادر است, دخالت منافع و اغراض شخصى و تأثير قدرتها و… در گردش سير نوشته تاريخى بر وفق اهواء و آراء است كه مى توانند تا سر حد قلب كامل واقعيات تاريخى پيش بروند.
مدارك و اسناد تاريخ آنگاه اعتبار لازم دارند كه آثار واقعى گذشته از دست رفته باشد. و حصول اين شرط ممكن نيست مگر اينكه:
اولاً: بر مشاهده عينى و درك حسى حوادث و… مبتنى باشد كه ما آن را شرط (نقل حسى) نام مى دهيم.
ثانياً: دقت كافى در مطالعه جوانب مختلف حادثه و نقل آن به كار رفته باشد كه بايد آن را شرط(دقت در نقل) ناميد.
ثالثاً: شاهدان اصلى و ناقلان و وسائط بعدى از وثاقت لازم برخوردار بوده و از تعصّبات مذهبى و نژادى و حب و بغضهاى شخصى به دور باشند كه آن را شرط (وثاقت در نقل) مى گوييم.
اينها, اساسى ترين شرايطى است كه مصادر و مدارك تاريخى بايد داشته باشند. و مورخ در كار و تحقيق خود بايد با احتياط و دقت كامل بدانها توجّه كند.
از آنچه گذشت مى توان نتيجه گرفت:
١. علم تاريخ و تحقيق تاريخى بدون استفاده از مدارك و اسناد وجود نخواهد داشت.
٢. اين مدارك و اسناد بايد مبتنى بر مشاهده عينى و درك حسى باشند, نه استنباط شخصى.
٣. شاهدان بايد در (درك) و (ضبط) و (نقل) دقت كافى به كار برده باشند.
٤. عدالت و وثاقت شاهدان و ناقلان بعدى و بيطرفى آنها ثابت شود.اصل قدمت مصادر
اولين قدم در كار مورخ و در تحقيق تاريخى, جمع آورى مصادر و مدارك لازم است. اين مدارك, منحصر به نسخه هاى خطى و چاپى كتب تاريخى و ادبى نيست. اسناد رسمى و دولتى بازمانده از گذشته از مواد بسيار خوب و معتبر كار مورخ است. اضافه بر اينها, موزه ها و مجموعه هاى سكه و مهر و امثال اينها, گاه اطلاعات بهتر و دقيقترى در اختيار مورخ قرار مى دهد. امّا چنانكه اشاره شد, بيشترين و پردامنه ترين اطلاعات, از مكتوبات و روايات تاريخى به دست مى آيد و لذا ما باز به شرايط اعتبار آنها مى پردازيم.
با توجه به آنچه در پيش درباره شرايط اوليه اعتبار آثار تاريخى گفته شد, قدمت هرچه بيشتر اين آثار يكى از مهمترين و تعيين كننده ترين اصول به شمار مى رود. بنابراين اصل, هر چه قرب زمانى مصدر تاريخى با اصل واقعه بيشتر باشد, اعتبار آن افزونتر خواهد بود. قدمت اثر تاريخى و قرب زمانى آن با اصل موضوع تاريخى, چيزى است كه احتمال مطابقت آن را با واقعيات افزايش داده و امكان اشتباه و دستبرد حوادث را كاهش مى دهد. بدين جهت است كه مورخان و محققان امروز در وهله اول در جتسجوى قديمترين مصادر تاريخى هستند و براى اين آثار ارزش بسيار زيادى قائلند.
حال ببينيم كه بندها و مواد ذكر شده, با اصل قدمت در مصادر چه ارتباطى دارند. كيفيت اين ارتباط را با مثالى توضيح مى دهيم: فرض كنيد واقعه اى در ده قرن پيش اتفاق افتاده است. اگر درست در همان قرن و در همان سالهاى وقوع حادثه, شاهد و ناظرى كه عين واقعه را خود مشاهده و به قلم آورده است ـ البته با حفظ شرط دقت و وثاقت و بيطرفى ـ اين نوشته از جهت تاريخ در حد بالايى از اعتبار خواهد بود.(٢)
در چنين مأخذ تاريخى, تنها احراز بيطرفى و دقت و وثاقت يك نفر, يعنى همان مؤلف مأخذ تاريخى, كافى است. و روشن است كه اثبات و احراز اين مقدار, چندان مشكل نيست. امّا اگر در قرن بعد, مورخى به نقل و ضبط واقعه پرداخته باشد, ناگزير چند واسطه در ميان خواهد بود كه احراز وثاقت و ساير شرايط لازم در همه آنها, مشكل است و احتمال فراموشى يا اشتباه و خلط بيشتر خواهد بود. در نتيجه, درجه اعتبار و اطمينان كاهش مى يابد. البته اين در صورتى است كه وسائط و روايات, نام و نشان داشته باشند و صاحب متن تاريخى از ايشان نام برده باشد. امّا اگر مورّخ, وسائط خويش را نام نبرد و يا در صورتى كه مدرك كتبى دارد و به آن اشاره نكند, اين اعتبار به درجات بيشترى كاسته خواهد شد. حال اگر فاصله حادثه با زمان ثبت و ضبط آن به چندين قرن برسد, بى ترديد مشكل احراز اعتبار بسيار بيشتر خواهد بود. در هر صورت, براى دورى از خلط و اشتباه و نسيان ـ كه هر چه فاصله مصدر مكتوب و اصل حادثه تاريخى بيشتر باشد, بيشتر مى شود ـ است كه مسأله قدمت مصادر مطرح مى شود.
آنچه گذشت, شمّه اى بسيار مختصر و مجمل بود در شرايط اعتبار مصادر تاريخى و اصل قدمت هر چه بيشتر آنها به عنوان اصل مقبول و پذيرفته شده در احراز اعتبار لازم. اينك مى پردازيم به بحث اصلى اين مقال, يعنى بررسى سيره ابن هشام كه به عنوان كهنترين منبع درباره سيره پيامبر اكرم ـ ص ـ معتبرترين مأخذ زندگانى آن حضرت شمرده شده است.ابن هشام حميرى
ابومحمد عبدالملك بن هشام معافرى حميرى, متوفاى ٢١٣ يا ٢١٨(٣), قرنهاست كه به عنوان يكى از مشهورترين صاحبان سيره در عالم اسلام شناخته مى شود. اين دانشمند در واقع تهذيب و تلخيص كننده سيره مفصل پيامبر اكرم ـ ص ـ تأليف محمدبن اسحاق مدنى, متوفاى ١٥٠ يا ١٥٣ است(٤) و در اين زمينه ابداعى در تأليف ندارد. امروزه در فن سيره, دو كتاب در درجه اول شهرت قرار دارند: اوّل سيره ابن هشام كه كتاب مورد بحث ماست, و دوم مغازى محمدبن عمر واقدى, متوفاى ٢٠٧ و كتابهاى ديگر مثل طبقات محمدبن سعد (٢٣٠هـ) و انساب الاشراف (٢٧٩) تاريخ يعقوبى (بعد از ٢٩٢) و تاريخ محمدبن جرير طبرى (٣١٠هـ) به اين درجه از اعتبار و شهرت نيستند. يك تفاوت ميان سيره ابن هشام و مغازى واقدى اين است كه در سيره ابن هشام, با وسعت بيشترى از زندگانى پيامبر ـ ص ـ سخن گفته شده است. به اين معنا كه زندگانى آن حضرت را از عصر اجدادشان مورد نظر قرار داده و تا هنگام وفات و حتى حوادث سقيفه, ادامه مى دهد(٥) و هيچيك از دو عصر قبل و بعد از هجرت را از نظر دور نمى دارد. در صورتى كه واقدى, تنها زندگانى پيامبر ـ ص ـ را در عصر بعد از هجرت, آن هم با تكيه بر غزوات و جنگهاى ايشان, مورد بحث تفصيلى قرار مى دهد (٦) و از دوره قبل از هجرت چيزى نمى گويد. فرق ديگر اين دو كتاب, تفصيل وقايع در يكى و اجمال و اختصار نسبى آنها در ديگرى است. واقدى هميشه حوادث را با تفصيل و گستردگى بيشترى نقل مى كند و ريزه كاريها را بهتر مى نمايد. اوجوانب مختلف وقايع را بازتر طرح مى كند و رواياتى مى آورد كه وضوح بيشترى دارند و از مجهولات بيشترى پرده برمى دارند. واقدى خيلى از اوقات تنها به تفصيل وقايع بسنده نمى كند, بلكه بسيارى از حقايق تاريخى مهم را نقل مى كند كه نه تنها در ابن هشام نيست, بلكه در آثار ديگر مورخان بزرگ هم ديده نمى شود. به عنوان نمونه واقدى درباره جنگ احد مى نويسد: (قريشيان روز پنجشنبه, پنجم شوال, ده روز بعد از خروج مكه و درست در رأس ماه سى دوم از هجرت پيامبر ـ ص ـ به ذوالحليفه رسيدند.)(٨) و درباره جنگ موته مى نويسد: (رسول خدا ـ ص ـ در ادوار گذشته پرچم طايفه بنى نجّار را به عمارة بن حَزم مى سپرد, اما در اين جنگ آن را به زيدبن ثابت داد. عماره عرضه داشت: يا رسول اللّه! علت اين تغيير چيست؟ شايد بر من غضبناك شده اى؟ آن حضرت فرمود: نه, به خدا سوگند! و ليكن قرآ
ن را مقدم بداريد. او بيشتر از تو قرآن تعليم گرفته است و داناى به قرآن مقدم داشته مى شود; اگر چه غلامى سياه و بريده بينى باشد. بعد فرمان داد كه در اوس و خزرج آن كس پرچم بردارد كه بيشتر قرآن مى داند.)(٩) و درباره جنگ خندق گفته است: (رسول خدا در اين جنگ با مردم مشورت كرد. آن حضرت در امر جنگ با ايشان بسيار مشورت مى كرد.(١٠)) و نيز در مورد غزوه حديبيه از قول يكى از اصحاب نقل مى كند: (هيچكس را چون آن حضرت نديدم كه اين قدر زياد با ياران خود مشورت كند.)(١١)
اينها چند نمونه بود. از اين نمونه ها در كتاب واقدى بسيار وجود دارد. اين دقت در نقل تاريخ و تبيين دقيق شرايط كارگزاران و فرماندهان جنگى يا ويژگيهاى مديريت شخص پيامبر ـ ص ـ و صدها اطلاع جالب و دقيق تاريخى ديگر, مثل چگونگى زراعت, آداب غذا خوردن, دفن اموات, تنظيم كاروانها و…(١٢) نكات جالبى هستند كه در كتاب واقدى به كثرت ديده مى شود; در حالى كه ابن هشام از اين گونه اطلاعات دقيق و تفصيلات تاريخى بهره بسيار كمترى دارد.
فرق سوم واقدى و ابن هشام, قضاوت قاطع و روشن واقدى در مورد بسيارى از رواياتى است كه نقل مى كند; در حالى كه در سراسر كتاب ابن هشام, جز چند قضاوت, آن هم در مورد اشعار منقول از ابن اسحاق, چيز ديگرى وجود ندارد. حتى در مقايسه با تمام مورخان بزرگ ديگر, مثل محمدبن سعد و خليفة بن خياط و بلاذرى و يعقوبى و طبرى و حتى مسعودى, واقدى در اين جهت برترى دارد. البته در درجه بعدى مى توان از ابن اثير نام برد كه وى با دقت نظرى كه در بين مورخين كم نظير يا بى نظير بوده است, به تدوين و مقايسه روايات تاريخى و ضبط و نقل اطلاعات پرداخته و حتى اگر ترجيح يك روايت بر ديگر روايات مشكل بوده, به نقل همه آنها پرداخته است.(١٣)
بارى, بررسى صحت و سقم روايات تاريخى و تعيين اجماعى بودن آنها و ارزشگذارى بر آنها, از نكاتى است كه به اشباع و كثرت در كتاب واقدى ديده مى شود. از جمله: (و هذا الثبت عندنا) (ص٥٨); (والثبت عندنا) (ص١٠٠ و ٦٣٧); (داراه و هل) (ص٥٠٥); (و هو اثبت) (ص٤٥); (و هذا اثبت القولين) (ص٢٢٧ و ٤٧٣ و ٥٠٧); (والحديث الاول اثبت) (ص٤٠٧); (والاول اثبت) (ص١٠٩٩); (مجتمع عليه لاشك) (ص١١٦) و (اثبت عندنا هو المجتمع عليه). (ص٦٧٩ و ٦٨٤).
مى گذريم و به بحث اصلى بازمى گرديم. عبدالملك بن هشام, مطالب سيره را از زيادبن عبدالله بكائى (متوفاى ١٨٣) نقل كرده است. او نيز راوى و شاگرد بلاواسطه ابن اسحاق, يعنى ابوعبدالله محمدبن اسحاق بن يسار مطلّبى (١٥٠ يا ١٥١) است. محمدبن اسحاق, روايات و اخبارى را كه ميان دانايان شهر مدينه در قرن اول و دوم هجرى در مورد سيره پيامبر ـ ص ـ و زندگانى اجداد ايشان و تاريخ عرب عصر جاهلى وجود داشته, جستجو و جمع آورى كرده است. محمدبن اسحاق از موالى است و مورخين او را مولاى فارسى لقب داده اند.(١٤) جدا و يساربن كوتان, از مسيحيانى است كه در عين التمر(١٥), از شهرهاى مرزى ايران, اسير شد. خالد در حمله به ايران در سال دوازدهم هجرى او را اسير كرده و به مدينه فرستاد.(١٦) يسار در سهم قيس بن محزمة بن مطلب بن عبد مناف قرار گرفت. و بدين جهت است كه مطلّبى يا مَحزَمى خوانده مى شود.(١٧) يسار بعدها به اسلام گرويد و آزاد گرديد. از وى سه پسر به نامهاى اسحاق, موسى و عبدالرحمان به جاى مانده كه اهل دانش و از راويان حديث به شمار آمده اند. اسحاق پسر يسار, با دختر يك تن از موالى ازدواج كرد و از او سه پسر يافت. يكى از آنها محمد است. وى در سال هشتاد(١٨) يا بعد از آن در مدينه تولد يافت. محمدبن اسحاق در اين شهر كه در آن روزگاران مركزيت علمى داشت, به كسب دانش پرداخت. او طالب علمى هوشمند و بسيار پرحافظه بود و سراسر جوانى را به تحصيل علوم متداول عصر, يعنى سيره و مغازى و روايات احكام گذرانيد. وى علاوه بر استفاده از محضر پدر و عمويش موسى بن يسار, از بزرگترين دانشمندان آن عصر, از جمله محمدبن مسلم بن شهاب زُهرى, اَبان عثمان بن عفاف, قاسم بن محمدبن ابى بكر, عاصم بن عمربن قتاده, عبدالله بن ابى بكربن محمد مدنى, محمدبن سائب كلبى و… دانش آموخت.(١٩)
ابن اسحاق تنها به درس اساتيد رسمى و نامدار زمان اكتفا نكرد, بلكه سعى كرد تا احاديث و اخبار را از هر كس كه با صحابه يا تابعين ارتباط داشته و توانسته اطلاعى كسب كند, جمع آورد. عده راويانى كه ابن اسحاق از ايشان نقل خبر كرده است, در حدود يكصد نفر مى باشد.(٢٠) و اگر كسانى را كه بدون ذكر صريح نام, ياد كرده است, اضافه نماييم, مشايخ ابن اسحاق از يكصد تن نيز تجاوز خواهد كرد. در اثر اين زحمات, محمدبن اسحاق نه تنها در علم سيره و مغازى شهرت يافت و از سرآمدان اهل زمان گرديد, بلكه در روايات سنن و احكام نيز بهره بزرگ برد و مورد توجه همگان, حتى اساتيد طراز اوّل قرار گرفت. البته كتاب سنن او اكنون مفقود است, اما آثارى از روايات آن در كتب بعدى به جاى مانده است.
ابن سعد, كاتب و شاگرد واقدى, نوشته است كه ابن اسحاق خيلى زود از مدينه بيرون رفت.(٢١) لذا جز يك تن, كس ديگرى در اين شهر از او نقل حديث نكرده است. همچنين گفته اند كه او علاوه بر سيره و مغازى, هفده هزار حديث در سنن و احكام نيز از ابن اسحاق نقل مى كند.(٢٢) ابن سعد اضافه مى كند: او به كوفه و جزيره و رى و بغداد رفت; امّا از مسافرت او به مصر سخنى به ميان نمى آورد. مورخين ديگر معتقدند او در جوانى (١١٥ يا ١١٩) به مصر رفته است و در همين سفر بود كه از درسهاى يزيدبن حبيب (متوفى ١٢٨) كه از محدثين بزرگ آن ديار بود, استفاده كرد. در عين حال خود نيز به نقل اخبار مى پرداخت, و طالبان علم به گرد او جمع مى شدند.
اقامت ابن اسحاق در مصر چندان به طول نينجاميد و از آنجا به مدينه بازگشت و ديگر بار به تحصيل علم و گردآورى اخبار و احاديث تاريخ و سيره پرداخت. ولى باز هم توقف در مدينه براى او مشكل بود و تنگدستى و فشار مخالفان, زندگى در آن شهر را براى او سخت مى كرد. لذا بار ديگر از مدينه خارج شد و اين بار به سوى عراق رفت. ابتدا كوفه را انتخاب كرد و در آنجا اقامتى ظاهراً طولانى داشت. در سال ١٤٢ يا بعد از آن, به عباس بن محمد, برادر منصور, خليفه عباسى حاكم منطقه جزيره, پيوست و مدتى در شمار اطرافيان او قرار داشت. از آنجا به حيره رفت و به حضور منصور رسيد(٢٣) و به دستور او به تدوين و تأليف كتابى از زمان حضرت آدم تا آن زمان پرداخت. اما پس از تدوين و عرضه به خليفه, او آن را طولانى يافت و از ابن اسحاق خواست كه آن را مختصرتر كند. ابن اسحاق به خواسته خليفه عمل كرد و كتاب خود را مختصر نمود و آنچه به تفصيل نوشته بود, به خزانه خليفه سپرده شد.
خطيب بغدادى تنها حضور ابن اسحاق به دربار منصور را ذكر مى كند. اما به زمان و مكان آن اشارتى ندارد. ابن سعد از ملاقات و عرضه كتاب در حيره سخن مى گويد. حموى نيز ـ ناگزير به نقل از همو ـ همين را آورده است. از آنجا كه منصور تنها در سال ١٣٧ و ١٤٠, آن هم در مدت بسيار كوتاهى در حيره بوده است,(٢٤) نمى دانيم اين ملاقات چگونه صورت گرفته است؟ بخصوص كه در سال ١٣٧ منصور هنوز به خلافت نرسيده بود. در حالى كه ابن اسحاق در اين ملاقات طبق نقل خطيب(٢ ٥), او را اميرالمؤمنين خطاب كرد كه فقط مناسب مقام خلافت رسمى است. سفر دوم هم در راه حج بوده و منصور به قصد بستن احرام و سفر مكه به حيره آمده بود.
از طرف ديگر, در اين روايت منصور دستور مى دهد كه كتاب تاريخ را براى پسر نوجوانش,(٢٧) مهدى (متولد ١٢٦) تأليف كند. مهدى در شروع حكومت پدر ده سال داشته و در پانزده سالگى براى جنگ با شورشيان به خراسان رفته و اين سفر چندين سال طول كشيده است.(٢٨) لذا احتمال مى رود كه ملاقات ابن اسحاق با منصور در همين سالها, يعنى مابين سال ١٣٧ تا ١٤٢ اتفاق افتاده باشد. و چون در اين سالها هنوز بغداد ساخته نشده و پايتخت بدانجا انتقال نيافته بود,(٢٩) لذا بايستى ملاقات در شهر هاشميه اتفاق افتاده باشد; نه در حيره و نه در بغداد.
اقامت ابن اسحاق در دربار خليفه چندان به طول نينجاميد و از آنجا به رى رفت و مدتى در اين شهر سكونت گزيد و به نقل اخبار تاريخى و سيره نبوى براى طالبان علم پرداخت. پس از آن, ديگربار به عراق بازگشت و در بغداد سكونت گزيد و تا پايان زندگى در آنجا باقى ماند. او در سال ١٥٠ يا ١٥١ از دنيا رفت و در گورستان خيزران شهر بغداد, در كنار قبر ابوحنيفه مدفون شد.(٣٠)
ابن اسحاق نوشته هاى چندى داشته است كه مهمترين آنها, كتاب مغازى اوست كه به سه قسم (المبتدا) و المبعث) و (المغارى) تقسيم مى شود. المبتداء, شامل چهار بخش است(٣١): بخش اول, شامل اطلاعاتى در مورد آغاز خلقت عالم و قصص انبيا از عصر حضرت آدم تا زمان حضرت مسيح ـ عليهم السلام ـ و اطلاعاتى از حواريين و اقوام نابود شده عرب چون عاد و ثمود و طسم و جديس است. منبع اطلاعاتى ابن اسحاق در اين موارد بيشتر علماى اهل كتاب هستند. خود مى گويد: (اما اهل التوراة فانهم قالوا) (تاريخ طبرى, ج١, ص١٢٢); (عن بعض اهل العلم بالكتاب الاول) (همان, ص١٣٩, ١٤٠); (يزعم اهل التوراة) (همان, ص١٤١و ١٩١ و ٢٠٢ و ٢٠٣) و (فيما ذكره اهل العلم بالكتاب الاول) (همان, ص١٨٩). مضافاً اينكه او مكرر(٣٢) از وهب بن منبّه بن كامل ابوعبدالله يمانى صنعانى (٣٤ ـ ١١٠) نقل مى كند كه در موردش گفته اند: (كان … كثير النقل من الكتب القديمة المعروفة بالاسرائيليات)(٣٣) و (عنده من علم اهل الكتاب شيئ كثير).(٣٤) از اين بخش در ابن هشام اثرى ديده نمى شود. اما طبرى مشحون از روايات ابن اسحاق در اين موارد است.
بخش دوم المبتداء مربوط به تاريخ اعراب متمدن يمن و پادشاهان آنجاست. مورخان مسلمان به خاطر اشاراتى كه در قرآن كريم به يمن و پاره اى از حوادث مهم آن سرزمين شده است, به بحث از تاريخ اين سرزمين مى پرداختند. داستان سيل عرم واصحاب اخدود و اصحاب فيل حوادثى بودند كه همه به يمن مربوط مى شدند و در قرآن كريم از آنها ذكرى به ميان آمده است. اينها موضوعاتى بودند كه دستمايه مورخان قرار گرفت و بخش مهمى از تاريخ عرب جاهليت را به خود اختصاص داد. مطالب اين بخش جز آنچه به زمانهاى نزديك به عصر اسلام است, غالباً از روايات افواهى عرب اخذ شده و از نظر زمان و مكان معمولاً مبهم است و از افسانه خالى نيست.(٣٥) ابن هشام از اين بخش از اطلاعات ابن اسحاق, به خاطر ارتباط آن با تفسير قرآن, بهره هاى فراوان برده است. اما تفصيل طبرى از آن بيشتر است.(٣٦)
بخش سوم المبتداء درباره انساب عرب و پيوند قبايل با يكديگر و مذاهب و آداب و رسوم ايشان است. و سرانجام در بخش چهارم به سرگذشت اجداد رسول خدا از دوران ابراهيم خليل و اسماعيل ـ عليهما السلام ـ تا دوران تولد ايشان(٣٧) و تاريخ مكه و وضع ديانت (٣٨) در آنجا پرداخته شده است.
بخش ديگرى از كتاب مغازى, المبعث است. اين كتاب با نقل روايات مربوط به تولد رسول اكرم ـ ص ـ آغاز, و به هجرت يا به يك سال بعد از آن ختم مى گردد. در اين كتاب از مسائل ذيل سخن رفته است: تولد و شيرخوارگى پيامبر, وفات مادر, كفالت عبدالمطلب و مرگ او, مسافرت به شام در معيت ابوطالب, مسافرت به شام براى تجارت, ازدواج با خديجه, تعمير خانه كعبه و دخالت پيامبر ـ ص ـ در آن, بعثت و نزول جبرئيل, اسلام آوردن خديجه, نزول دستور نماز, برخوردهاى با مشركان و حمايت حضرت ابوطالب از پيامبر, و مسائل ديگرى از اين دست. سالشمارى اين وقايع هميشه روشنى و وضوح لازم را ندارد و گاه حوادث بدون اينكه از نظر زمان روشن باشد و نظم لازم را يافته باشد, پشت سرهم نقل شده است. نمونه هاى اين روايات را در برخوردها و ملاقاتهاى مشركان قريش با حضرت ابوطالب بعد از دعوت علنى اسلام مى بينيم.
در اين كتاب اسانيد روايات نسبت به كتاب المبتداء زيادتر است و ابن اسحاق روايات اساتيد مدنى خويش را نقل كرده است. همچنين خيلى از اوقات قبل از نقل روايات, خلاصه اى منظم از اطلاعات تاريخى مربوط به آن حادثه را نقل مى كند. از اينها گذشته, ابن اسحاق تعداد زيادى فهرست و يك سند تاريخى بسيار معتبر به دست مى دهد. اين سند معتبر كه گويا از عصر نبوى به جا مانده بود و مورد استفاده وى قرار گرفته, به عهدنامه يا قانون اساسى مدينه مشهور است و تنها در سيره ابن اسحاق ضبط شده و هيچيك از مغازى و سيره هاى كهن آن را نياورده اند.(٣٩) مطالبى كه در كتاب المبعث آمده, عبارت است از: اولين دسته از ايمان آورندگان, كسانى كه به حبشه هجرت كرده اند, اولين ايمان آورندگان از انصار, كسانى كه در بيعت دو عقبه شركت داشته اند.(٤٠) مطالب اين كتاب را علاوه بر ابن هشام, در انساب الاشراف بلاذرى و تاريخ طبرى و نوشته هاى پيروان طبرى, چون ابن اثير و ابن كثير, مى توان ديد. البته از همه اين منابع, تاريخ طبرى اهميت بيشترى دارد.(٤١)
بخش ديگرى از كتاب مغازى, تحت عنوان المغازى است. البته بايد توجه داشت كه المغازى در اينجا به معناى اخص آن, يعنى جنگهاى عصر پيامبر است; در حالى كه عنوان كتاب, به معناى مجموعه سيره آن حضرت است.اين كتاب ابن اسحاق از اولين جنگ مدينه عليه مشركين تا وفات پيامبر را در بر مى گيرد و در آن گزارش كمابيش مفصلى از هر يك از جنگهاى پيامبر و يارانش و وقايع مهم زندگى بعد از هجرت ايشان آمده است. وقايعى چون سفر عمره و صلح حديبيه و فرستادن حضرت اميرالمؤمنين ـ ع ـ براى تبليغ سوره برائت و گرويدن قبايل عرب به اسلام و برخورد با پيامبران دروغين و حجة الوداع و تفصيل داستان مرض و وفات پيامبر اكرم ـ ص ـ و مسأله سقيفه. قاعده اصلى در اين كتاب, نقل سند در روايات تاريخى است و مانند كتاب مبعث, استناد ابن اسحاق به اساتيد مدنى خود, چون زهرى و عاصم بن عمرو و عبدالله بن ابى بكر, بيشتر است. علاوه بر روايات اينها, ابن اسحاق در حد مقدور از همه صاحبان اطلاع, از نزديكان و فرزندان كسانى كه در حوادث عصر پيامبر حضور داشته اند, كسب خبر مى كند.
روش ابن اسحاق در اين كتاب يكسان نيست. در پاره اى از وقايع, نخست يك خلاصه مى آورد و سپس يك روايت اجتماعى ـ كه از اقوال اساتيد درجه اول خود تلفيق كرده است ـ نقل مى كند. سپس به نقل روايات منفرد از روايات ديگر مى پردازد.(٤٢) گاه بدون ذكر مقدمه, روايت تلفيقى را نقل مى كند(٤٣) و گاه تاريخ يك حادثه را با روايات منفرد شروع و ختم مى كند.(٤٤) در اين كتاب, فهرستها خيلى زياد هستند: فهرست كسانى كه در جنگ بدر شركت كردند, كشته ها و اسيران آن, كشتگان احد و خندق و خيبر و موته و طائف, فهرست مهاجرانى كه از حبشه بازگشتند و….
ابن اسحاق روايات خود را در شهرهاى مختلف و در هر جا در جلسات متعدد به راويان و شاگردانش تعليم مى داده است. او حافظه اى بسيار قوى داشته است; به طورى كه قوت حافظه اش مورد قبول و تأييد همعصران قرار گرفته و بعضى از محدثان بزرگ معاصرش, به همين جهت او را اميرالمؤمنين لقب داده اند.(٤٥) ما نمى دانيم كه ابن اسحاق هميشه از حفظ براى شاگردان خود حديث گفته يا از نوشته و كتاب خود براى ايشان نقل كرده است. پاره اى اشارات تاريخى نشان مى دهد كه ابن اسحاق اطلاعات خود را در مورد سيره پيامبر, به صورت مكتوب درآورده است. در ذيل به اين دسته از اشارات تاريخى مى پردازيم.
اول: در گذشته ديديم طبق نقل خطيب بغدادى, منصور خليفه عباسى, به محمدبن اسحاق دستور داد تا تاريخى از زمان حضرت آدم ـ عليه السلام ـ تا زمان او, براى پسرش مهدى بنويسد. ابن اسحاق به اين دستور عمل كرد و آنگاه كه كتاب را به نزد منصور برد, او آن را بسيار طولانى يافت و از ابن اسحاق خواست كه آن را مختصر كند. كتاب كوتاه و مختصر شد. اين همان سيره پيامبر است كه نزد همه به مغازى ابن اسحاق مشهور مى باشد. كتاب مفصل نيز به خزانه منصورسپرده شد.(٤٦)
دوم: خطيب در تاريخ بغداد نقل مى كند: ابن اسحاق همين سيره را در صفحاتى نوشته و به سلمة بن فضل بن اَبرش, شاگرد نامدارش (متوفى ١٩١) سپرد(٤٧), كه بيشترين نقل طبرى از ابن اسحاق, به واسطه شاگرد سَلَمه, يعنى محمدبن حُميد رازى از سلمه است.
سوم: يونس بن بُكير, شاگرد مشهور ديگر ابن اسحاق, در نسخه ناقصى كه از سيره او به جاى مانده است, مى گويد: آنچه از حديث ابن اسحاق به صورت مسند در كتاب من است, از املاء يا قرائت او بر من مى باشد:(٤٨) (كل شيئ من حديث ابن اسحاق مسند فهو املاء عليّ او قرأه على ….) در روزگارانى كه حديث به درس و بحث تعليم و تعلم مى شد, مشايخ حديث گاه از حفظ و گاه از روى نوشته براى شاگردان خويش حديث مى گفتند. گاه نيز شاگرد از حفظ يا از روى نوشته, حديث مى خواند و استاد استماع مى نمود و آن را تصديق مى كرد.(٤٩) بنابراين رسم عمومى در تعليم و تعلم, از عبارت يونس استفاده مى شود كه تعلم امثال يونس حداقل گاه از روى سيره مكتوبى بوده است كه ابن اسحاق به همراه آورده و براى شاگردان خويش از روى آن قرائت مى كرده است.
چهارم: در سالى كه بروشنى آن را نمى توانيم تعيين كنيم, ابن اسحاق به حيره آمده است. در آنجا به جستجوى كاتبى بوده اند كه بتواند سيره و مغازى او را براى مردى از قريش كه در روايت نام و نشانى از او وجود ندارد, كتابت نمايد. زياد بن عبدالله بكّائى, شاگرد مشهور ديگر ابن اسحاق, در اينجا به او معرفى شد و به اين كار مأمور گرديد. گفته اند كه ابن اسحاق دوبار در اين شهر سيره خود را به بكائى املاء كرده است.(٥٠) آيا اين سيره املاء شده, همان است كه ابن اسحاق براى مهدى عباسى كتابت كرده و به او داده است يا نوشته اى است براى صاحب حشمت و جاهى ديگر از قريش؟ نمى دانيم! از آنچه احتمالاً توسط خود ابن اسحاق به كتابت درآمده و يا به املاى او و براى او نسخه بردارى شده است, امروزه چيزى در دست نيست و هيچكدام از كتابخانه هاى عالم از آن نشانى به دست نمى دهند. اما از آنچه شاگردان بيواسطه و بواسطه او نوشته اند, چند روايت كامل يا ناقص در دست است. يكى از كاملترين اين نسخه ها, سيرة النبى ابن هشام است. بر اساس آنچه در شرح حال راويان ابن اسحاق آمده است, چند تن از آنان در سيره و مغازى كتاب داشته اند. از جمله:
١. ابراهيم بن سعدبن ابراهيم زُهَرى (متوفى حدود ١٨٤). نواده عبدالرحمان بن عوف كه تنها راوى مدنى ابن اسحاق است. و چنانكه ديديم, گفته اند: علاوه بر نقل مغازى ابن اسحاق هفده هزار روايت در سنن و احكام نيز از او نقل مى كند.(٥١) احمدبن محمدبن يعقوب وراق (متوفى ٢٢٩) يكى از شاگردان ابراهيم بن سعد است. او بنا به گفته رجال نويسان, كتاب مغازى ابن اسحاق را از ابراهيم شنيده و براى فضل بن يحيى برمكى نوشته است.(٥٢) امروزه از اين نوشته اثرى نيست.
٢. يونس بن بُكير واصل شيبانى (متوفى ١٩٩). از شاگردان كوفى محمدبن اسحاق و مصاحب او بوده است.(٥٣)يونس اخبارى, آنچه از ابن اسحاق و گاه از ديگران در زمينه سيره و مغازى پيامبر ـ ص ـ شنيده, به صورت كتابى تدوين كرده است. بخشى از اين كتاب در كتابخانه قرويين شهر فاس مراكش موجود است(٥٤) و اينك در دو چاپ مختلف در دست است.
٣. محمدبن سلمة بن عبدالله باهلى حرّانى (متوفى ١٩١). دانشمند و محدّث و مفتى شهر حرّان (از شهرهاى جزيره, يعنى زمينهاى مابين دجله و فرات(٥٥).) وى شاگرد ديگرى از شاگردان نامدار ابن اسحاق است و به احتمال زياد, او در همين ناحيه به زيارت ابن اسحاق نائل آمده و از او سماع حديث كرده است.(٥٦) در كتابخانه ظاهريه دمشق, قطعه اى مشتمل بر چندين ورق از مغازى ابن اسحاق از طريق محمدبن سلمه موجود است كه با رواياتى در مورد جنگ بدر شروع و با رواياتى در مورد جنگ احد ختم مى گردد.(٥٧)
٤. سلمة بن فضل الابرش انصارى (متوفى ١٩١). وى قاضى رى و يكى از مشاهير شاگردان ابن اسحاق بود و طبق نقل ابن سعد, مصاحب ابن اسحاق بوده و كتاب مبتداء و مغازى را از وى روايت كرده است.(٥٨) طبق نقل خطيب, آن مغازى كه ابن اسحاق براى مهدى خليفه عباسى تأليف كرده بود, به دست سلمة بن فضل رسيد و به همين جهت بود كه روايت سلمه از همه راويان ابن اسحاق برترى داشته است.(٥٩)
٥. على بن مجاهدبن مسلم كابلى (متوفى بعد از ١٨٠). طبق نقل بعضى از دانشمندان رجال, شاگرد

٦. يحيى بن سعيدبن ابان قرشى اموى كوفى (متوفى ١٩٤). ساكن بغداد و از محدثان اين شهر و از راويان مغازى ابن اسحاق بود. سعيد پسر او از قول پدر نقل مى كند: من و ابويوسف قاضى و چندتن از ياران ما, مغازى ابن اسحاق را از وى به طور عرض شنيده ايم.(٦١) (عرض طبق گفته ابن حجر, عبارت است از اينكه شاگرد, كتاب استاد را به دست داشته و آن را در حضور او بر وى بخواند و تصديق صحت نقل حاصل نمايد.(٦٣) بدين جهت بايستى اصل نوشته مغازى ابن اسحاق, نزد اين دسته از شاگردان مى بوده و بر اساس آن از او درس مى گرفته اند. اما از اينكه فهرست نويسان, يحيى را در شمار نويسندگان سيره و مغازى ياد كرده اند(٦٤) و مورخين تصريح مى كنند كه او علاوه بر روايات منقول از ابن اسحاق, روايات ديگرى بر سيره افزوده است, مى توان نتيجه گرفت كه اموى علاوه بر سيره ابن اسحاق كه در دست داشته يا روايت كرده, خود همچون يونس بن بُكير, به تأليف سيره مستقلى از پيامبر ـ ص ـ دست يازيده است.
٧. زيادبن عبدالله بن طفيل بكّائى كوفى (متوفى ١٨٣). وى يكى از مشهورترين شاگردان ابن اسحاق است. او در شهر حيره به ابن اسحاق معرفى شد و دو بار كتاب سيره و مغازى او را استنساخ كرد.(٦٦) مى گويند: بكائى براى اينكه بتواند پيوسته با ابن اسحاق باشد و از او استفاده كامل كند, خانه خود را فروخت و در سفرها با وى همراه شد,(٦٧) حتى در رى نيز به همراه يونس بن بكير, از ابن اسحاق درس گرفته است. همچنين مورخين مى گويند: سيره ابن اسحاق نزد بكائى موجود بوده است.(٦٨) از بكايى, راويان و طالبان چندى سيره ابن اسحاق را روايت كرده اند;(٦٩) اما هيچ كس به شهرت عبدالملك بن هشام, صاحب سيرة النبى (كتاب مورد بحث ما) نمى رسد.
در گذشته گفتيم و اينك به تكرار مى گوييم كه سيره يا مغازى ابن اسحاق از دو طريق ابن هشام و طبرى به دست ما رسيده و آنچه از روايت ديگران در دست است, جز قطعه ها و روايات پراكنده, چيز ديگرى نيست. و از آنجا كه نوشته هاى ابن اسحاق يكى از قديميترين و مفصلترين تأليفات اين فن بوده است, آنچه از اين دو طريق در اختيار است, اهميت فراوان دارد. و البته از اين دو, نوشته ابن هشام كه تهذيب و تلخيص ابن اسحاق است, به جهات چندى شهرت و اعتبار بيشترى يافته كه يكى از اين جهات, قدمت بيشتر اين كتاب نسبت به طبرى است. اين, يكى از جهات شهرت و اهميت كتاب ابن هشام است; اما جهات ديگر آن, در ضمن بررسيهاى آينده روشن خواهد شد.روش ابن هشام در تهذيب و تلخيص سيره
چنانكه ياد شد, مغازى ابن اسحاق, ماده اصلى سيره ابن هشام است. بنابراين بدون شناخت جوانب مختلف مغازى ابن اسحاق, شناخت و ارزيابى ابن هشام غير مقدور خواهد بود. لذا ما در ابتدا اندكى ـ در حد لزوم ـ به بررسى اين كتاب مى پردازيم. بديهى است كه چون ابن اسحاق, خود در متن حوادث تاريخ صدر اسلام نبوده است, ناگزير مى بايست براى كسب اطلاعات مورد نظر خود به منابع اطلاعاتى موجود مراجعه كند. آنچه از روايات و مشايخى كه در آن نامبرده شده اند, و يا حتى آنچه با عبارات (حُدثت), (ذُكرلى), (حدثنى بعض اصحابنا), (حدثنى بعض اهل العلم), (حدثنى بعض من لااتهم) و (حدثنى بعض اهل العلم بالكتاب الاول) و امثال اينها آمده است, استنباط مى شود, اين است كه او مى كوشيده به تمام منابع ممكن اطلاعات تاريخى مراجعه كند و همه كسانى را كه از گذشته اطلاعى دارند و روايتى نقل مى كنند, ببيند و روايات ايشان را ثبت كند و يا به حافظه بسپارد. او در اين كار سعى داشت كه تا حد ممكن از افراد شناخته شده و معتبر عصر روايت كند; اما علاقه (٦٩) به (جامعيت) و (كثرت) اطلاعات, يعنى چيزهايى كه باعث تفوق او بر همگنان مى توانست باشد, او را به قبول هر خبر و روايت و ضبط و نقل آن وادار كرد.
ييكى از رجال شناسان بزرگ به نام ابن مدينى, در مورد او مى گويد: (ثقة لم يضعه عندى الا روايته عن اهل الكتاب). و ابن حبان مى گويد: تنها دو تنها درباره او سخن گفتند: مالك بن انس و هشام بن عروه. امّا در سخن هشام چيزى نيست كه بدان كسى جرح شود. اما مالك: (لم يكن يقدح فيه من اجل الحديث انّما كان ينكر تتبعه غزوات النبى صلى الله عليه و اله من اولاد اليهود الذين اسلموا و حفظوا قصة خيبر و غيرها و كان ابن اسحاق يتتبع هذا منهم).(٧٠)
اصولاً عصر ابن اسحاق, عصر اوليه تدوين بود و هنوز عصر بررسى و تحقيق(٧١) شروع نشده بود و حدود يك قرن بعد, اين عصر شروع شد و بزرگان اين فن, امثال على بن مدينى (٢٣٤ ـ ١٦١) و يحيى بن معين (١٥٨ ـ ٢٣٣) و احمدبن حنبل (١٦٤ ـ ٢٤١)(٧٢) بعد از وفات ابن اسحاق, در نيمه دوم قرن دوم, متولد شده اند. در عصر تدوين كه بعد از صد سال جلوگيرى از نقل و كتابت حديث و خبر شروع شده بود, شور و شوق و علاقه اى وافر به حفظ كليه منقولات وجود داشت و محدّثان و مورخان و اخباريان به ضوابطى كه بعدها با دقت بيشتر مراعات مى شد, كمتر پايبند بودند. مشكل اضافه اى كه بر سر راه اخباريان و مورخان در آن عصر وجود داشت, حضور فراوان داستان سرايان در تمام يا بيشتر عرصه هاى دينى بود. به احتمال قوى, تنها احكام وفقه از دسترس اين گروه به دور ماند يا كمتر گرفتار آنان شد; امّا تفسير و تاريخ و اعتقاديات و وعظ و اندرز, همه و همه, جولانگاه تاخت و تاز قُصاص بود. اينان كه اعتقادات و تفسير و تاريخ و وعظ دينى را با داستانهاى پرجاذبه و هيجان برانگيز و جعلى, يا برگرفته از قصص دينى يهوديان و مسيحيان مخلوط مى كردند, قرنها بر جامعه اسلامى حكومتى نامرئى داشتند و اطلاعات دينى مردم را مطابق اهواء و آراء حكام و يا طبق اصول اسلام رسمى دولتى ـ دولت خلفا و بويژه امويان ـ شكل مى بخشيدند. اين مشكل, دانسته يا ندانسته بر سر راه محمدبن اسحاق نيز قرار داشت و اشخاصى چون وهب بن منبّه(٧٣) و عبيدبن عمير(٧٤) و محمدبن كعب قرظى(٧٥), در شمار مشايخ او بودند.
با توجه به اين مقدمات, آنچه در مورد ابن اسحاق مى توان گفت, اين است كه او خود مورخى امين است. در تاريخ دست نمى برد و از خود جعل نمى كند. اما منابع او از نظر درجه اعتبار, اختلاف دارند و در آن عين متن تورات و قصص و افسانه هاى دينى اهل كتاب و قصه هاى قصّاص, با رواياتى از معتبرترين عالمان و راويان عصر, در كنار هم قرار گرفته اند. به عبارت ديگر, ابن اسحاق يك جمع آورى كننده است و مغازى او مجموعه اطلاعات و اخبار: از يك سو, به صرف وجود خبر و روايت تاريخى و نوشته او به بهانه قدمت مصدر, نمى توانيم بدان اعتماد كنيم و از سوى ديگر, نمى توان بر تمام روايات آن دست رد نهاد. هر روايت, حكم خاص خود را دارد و بايد به كمك معيارهاى صحت و سقم, ارزيابى شود. آنچه از مغازى ابن اسحاق در سيره ابن هشام در دست ماست, چنانكه مكرر گفتيم, تهذيب و تلخيص آن است و در واقع از دو صافى گذر كرده است: ابتدا بكائى پاره اى از روايات و بعد از آن ابن هشام روايات ديگرى را حذف كرده اند. اطلاع ما از حذفهاى بكائى مستقيم نيست و از عبارتى كه ابن هشام در اول كتاب خود آورده است, به دست مى آيد. البته از كمّ و كيف آن هيچگونه اطلاعى نداريم. اما ابن هشام فهرست چيزهايى را كه خود حذف كرده, در ابتداى كتاب به تفصيل گفته و آن را منحصر به پنج قسم دانسته است. در ذيل به اين محذوفات مى پردازيم:
١. مطالبى كه در آن از پيامبر اكرم ـ ص ـ ذكرى نبوده و يا آيه اى از آيات قرآن در مورد آن نازل نشده و يا مطلبى از مطالب مربوط به اين كتاب را تأييد يا توضيح و تبيين نكند و يا به درستى آن گواه نباشد.
٢. اخبار مربوط به آغاز خلقت و تاريخ انبيا از آدم تا عيسى ـ ع ـ جز قسمت مربوط به فرزندان اسماعيل; آن هم فقط سلسله اجداد پيامبر, نه ديگر فرزندان اسماعيل. و جز تاريخ مسيحيت در نجران و مقدارى از تاريخ يمن.
٣. اشعارى كه ابن اسحاق در لابلاى حوادث سيره مى آورد, ولى شعرشناسان صدور آن را از اشخاصى كه به آنها منسوب شده, تأييد نمى كنند.
٤. اخبار و حوادثى كه ممكن است (بعضى از مردم) را بيازارد و يا گفتن آنها (قبيح) شمرده شود.
٥. اخبارى كه زيادبن عبدالله بكّائى تأييد نمى كرده است.(٧٦)ارزيابى و بررسى اين موارد
آنچه در بخش اوّل و دوّم حذف شده, مى تواند يك حذف و اختصار طبيعى باشد. چون قصد ابن هشام اين بوده است كه مغازى ابن اسحاق را از آنچه مستقيماً به تاريخ اسلام و پيامبر ـ ص ـ مربوط نيست, بپيرايد. اين مطالب, ولو ارزش علمى و تاريخى داشته باشند و حذف آنها خسارتى به حساب آيد, خيانت به تاريخ محسوب نمى شود. در بخش سوّم پاره اى از اشعار موجود در مغازى ابن اسحاق حذف شده است. ابن هشام خود مى گويد: (و انا … تارك … اشعاراً ذكرها لم ار احداً من اهل العلم بالشعر يعرفها).(٧٧) اما آنچه از تتبع در مطاوى سيره ابن هشام برمى آيد, اين است كه در آنجا كه وى انكار شعرشناسان را مى آورد, معمولاً بعد از نقل خود اشعار است. او شعر را نقل مى كند و بعد از آن مى گويد: (اكثر اهل العلم بالشعر ينكرها لفلان)(٧٨); يا: (بعض اهل العلم بالشعر ينكرها لفلان);(٧٩) يا (لم ار احداً من اهل العلم بالشعر يعرفها).(٨٠) و هيچ نشانه حذف شعر در آن نيست. مثلاً در يكى از سريّه ها كه حضرت حمزه عهده دار آن بوده است, چهارده بيت شعر از او نقل كرده و در جواب آن پانزده بيت از ابوجهل نقل مى كند و بعد از نقل هر كدام مى گويد: اكثر دانايان به شعر, آن را انكار كرده اند و آنچه ما از تتبع و استقراء در اين كتاب به دست آورده ايم, چيزى جز اين نبوده است. تنها يك نمونه وجود دارد كه در آن ابن هشام به اعتراف خودش, اشعارى را به خاطر انكار شعرشناسان ترك گفته است(٨١). اما مطلب به اين جا ختم نمى شود و تتبع نشان مى دهد كه ابن هشام اشعارى از آنچه ابن اسحاق در سيره آورده, حذف كرده و خود بدان اعتراف كرده است و دليل آن را نيز گفته است. اينها چگونه اشعارى بوده اند؟ بررسى نمونه ها واقعيت امر را روشن مى كند: در يك نمونه بعد از اينكه ابن هشام, جنايات هند, همسر ابوسفيان را در جنگ احد نقل مى كند و اشعار او را در فخر به كشتن حضرت حمزه ـ عليه السلام ـ مى آورد, يك شعر از اشعار حسّان بن ثابت, شاعر اسلام, را در جواب و هجو او نقل كرده و بعد از آن مى گويد: (و هذا البيت فى ابيات له تركناها و ابياتاً ايضاً له على الدال و ابياتاً اخر على الذال, لانه اقذع فيها).(٨٢) يعنى اين بيت, ابيات ديگرى به دنبال دارد كه ما آن را ترك گفتيم. و ابياتى نيز با قافيه دال و ابياتى با قافيه ذال را به همين شكل حذف كرديم; زيرا حسّان در اين اشعار, بشدت و به تلخى, هند را هجو كرده است.
بنابراين تنها حذفها منحصر به امورى نيست كه بنا به ادعاى ابن هشام, شعرشناسان اعتبار آن را نپذيرفته باشند. حال سؤال مى كنيم كه اگر هند دختر عتبه, از قبيله قريش و مادر سر سلسله اموى نبود و فرزندانش بعدها به مراتب اعلاى قدرت نرسيده بودند, باز هم ابن هشام اشعار حسّان را ترك مى گفت و يا تندى مضامين اشعار, او را ناراحت مى ساخت؟ نمى دانيم! و شايد نمونه هايى كه در آينده از حذفهاى ديگر ابن هشام به دست مى دهيم, جواب اين سؤال را نيز در برداشته باشد.
شعر ديگرى كه ابن هشام از مغازى ابن اسحاق حذف كرده و خود اعتراف دارد, جوابى است كه هند, دختر اثاثة بن عبادبن مطلّب, در جواب هند, دختر عتبة, هنگام افتخار به كشتن حضرت حمزه و جويدن جگر او مى دهد. ابن هشام مى گويد: (تركنا منها ثلاثة ابيات اقزعت فيها).(٨٣) ما سه بيت از اين اشعار را ترك گفتيم, زيرا شاعر در آن بسيار تند و تلخ سخن گفته بود.
علاوه بر اشعار بالا, از مقايسه سيره ابن هشام با بخش اندكى از مغازى ابن اسحاق به روايت يونس بن بُكير ـ كه از تطاول قرون و اعصار سالم مانده است ـ معلوم مى شود كه اشعار ديگرى نيز در سيره ابن هشام نيامده كه نه اشكال فنى داشته اند و نه در آن هجو تندى به چشم مى خورد و خلاصه اينكه هيچ دليل ظاهراً معقولى براى حذف آنها نبوده است. در يكى از اين اشعار كه از حضرت ابوطالب است, آمده:
والله لن يصلوا اليك بجمعهم
حتى اوسَّد فى التراب دفيناً …
و عرضــت دينا قد عرفتُ بانّه
من خير اديــان البرية ديناً(٨٤)

به خداى سوگند كه اين دشمنان, به تو (اى پيامبر) دست نخواهند يافت مگر اينكه من در خاك مدفون شده باشم … و تو دينى ارائه كرده اى كه من آن را بهترين اديان مردم جهان شناخته ام.
اگر بدانيم كه در عصر اموى به خاطر دشمنى زيادى كه با اميرالمؤمنين على ـ عليه السلام ـ و طالبيان داشته اند, و نيز در عصر عباسى به خاطر كوششى كه براى نشان دادن برترى عباسيان نسبت به علويان و اثبات حقانيت آنها در خلافت به عمل مى آمده, سياست حاكم اجازه نمى داده است كه از ايمان و معرفت و جانفشانيهاى از ايمان برخاسته حضرت ابوطالب ـ عليه السلام ـ سخنى به ميان آيد و همتها بر اين بوده كه به هر وسيله اى اثبات شود كه ايشان هرگز به اسلام گرايش و ايمان نياورده است, علت اساسى حذف اين اشعار را خواهيم دانست. بنابراين هيچ عاملى جز عامل سياسى, يعنى مراعات جانب مراجع قدرت, در حذف اين گونه اشعار دخيل نبوده است.
در بخش چهارم از حذفيات ابن هشام, به دو قسم از روايات تاريخى برمى خوريم كه ترك و حذف شده است: آنچه گفتن آن را ابن هشام قبيح دانسته است (اشياء بعضها يشنع الحديث به); آنچه گفتنش موجب ناراحتى و رنجش برخى افراد مى شده است (و بعض يسوء بعض الناس ذكره)
دو نمونه اى كه در حذف اشعار ديديم, به نظر ما دقيقاً در مراعات همين دو جهت بودند. اشعار حسان چيزهايى بود كه ابن هشام ذكر آن را قبيح مى دانست; زيرا يك خانواده صاحب شهرت از قريش, يعنى امويان, و نيز مادر خليفه را مورد هجو داده بود. و قريش قبيله اى بود كه بحق يا بناحق, بعد از پيامبر, هميشه در رأس هرم قدرت قرار داشت. اين يك جانب مسأله, از جانب ديگر, خلافت مقامى بود كه براى حفظ آن از ريختن خون صدها و هزاران بيگناه نيز خوددارى نمى كردند; بنابراين حذف چند شعر و خبر و روايت, چيز زيادى نبود. اما اشعار حضرت ابوطالب ـ عليه السلام ـ از چيزهايى بود كه نقل آن كسانى را رنجيده خاطر مى ساخت. ايمان و اخلاص حضرت ابوطالب حقيقتى بود كه نه امويان تحمل آن را مى كردند و نه عباسيان.
متأسفانه نمونه هاى محذوف, منحصر به همين مقدار نيست و رواياتى را كه ابن هشام به مراعات اين دو جنبه ترك گفته, هم فراوانند و هم حساس.
از جمله داستانى است كه در ضمن ساختمان مسجد مدينه در حضور پيامبر ـ ص ـ اتفاق افتاده است. ما آن را از ترجمه قديمى سيره ابن هشام, به وسيله رفيع الدين اسحاق بن محمد همدانى, دانشمند قرن هفتم, نقل مى كنيم:
چون سيد ـ عليه السلام ـ بفرمود كه آن مسجد از بهر وى بنا كردند, خود هر روز برفتى و ساعتى در آن كار كردى تا مسلمانان را زيادت رغبت افتادى در عمارت آن. بعد از… آن مهاجر و انصار در كار ايستادندى و كار همى كردندى و اين رجز همى گفتندى: لئن قعدنا و النبى يعمل / لذاك منا العمل المضلّل … و هم در آن روز عماربن ياسر درآمد و خشت همى كشيد تا يك بار بسيار بر وى نهادند, به ظرافت گفت: يا رسول الله! مرا بكشتند. پس سيد ـ عليه السلام ـ, دست بر پشت وى نهاد و فرو ماليد و خاك و غبار از سر و روى وى پاك بكرد و گفت: … ايشان تورا نكشند كه عمّارى; ليكن طايفه اى بعد از اين پيدا شوند و

 

پانوشتها:
١. پاره اى از محققان فرانسوى به اين دو نوع از آثار, اسناد مادى و كتبى نام مى دهند. ر. ك: تاريخ در ترازو. عبدالحسين زرين كوب. ص١٤٢.
٢. اين گونه تاريخها راهگل, تاريخ دست اول نام مى نهد. ر.ك: عقل در تاريخ. ترجمه حميد عنايت. ص٤.
٣. وفيات الاعيان. ابن خلكان. چاپ احسان عباس. ج٣, ص١٧٧. در مورد او گفته اند: (مشهور بحمل العلم, متقدم فى علم النسب و النحو و هو من مصر واصله من البصره). الروض الانف. چاپ پاكستان. ص٥.
٤. وفيات الاعيان. ج٤, ص٢٧٦ ـ ٢٧٧.
٥. آخرين بخش مطالب كتاب, اشعار و مرثيه هاى مربوط به رحلت پامبر اكرم ـ ص ـ است كه همه بعد از بحث سقيفه آمده است.
٦. واقدى كتاب خود را با اين جملات شروع مى كند: (قالوا قدم رسول الله المدينه يوم الاثنين لاشنتى عشرة مضت من شهر ربيع الأول … فكان اول لواء عقده رسول الله صلى الله عليه و سلم لحمزة بن عبدالمطلب رضى الله عنه فى شهر رمضان). ج١, ص٢.
٧. ذوالحليفه قريه اى است به فاصله شش يا هفت ميل از مدينه, و ميقات اهل مدينه است.
٨. المغازى. محمدبن عمر واقدى. ج١, ص٢٠٦.
٩. همان. ج٣, ص١٠٠٣.
١٠. همان. ج٢, ص٤٤٥.
١١. همان. ج٢, ص٥٨٠.
١٢. نگاه كنيد به مقدمه محقق كتاب مارسدن جونزا. ص٣٤.
١٣. در اين زمينه ر.ك: تاريخ ايران بعد از اسلام, فصل (در باب مآخذ و نقد آنها). ص٢٧.
١٤. بسوى: كتاب المعرفة و التاريخ. ج٢, ص٧٤٢; تاريخ بغداد. ج١, ص٢١٥.
١٥. شهرى است در غرب فرات.
١٦. ر.ك: فتوح البلدان. ترجمه آذرتاش آذرنوش. ص٩.
١٧. ر.ك: الانساب سمعانى. ج٥, ص٢٢٣.
١٨. سير اعلام النبلاء. ج٧, ص٣٤. و نيز نگاه كنيد به مقدمه سيرت رسول الله. ج١, ص٢ ـ ٣.
١٩. ر.ك: تاريخ بغداد. ج١, ص٢١٤; تذكرة الحفاظ. ج١, ص١٧٢; سير اعلام النبلاء. ج٧, ص٣٤; تهذيب التهذيب. ج٩, ص٣٥.
٢٠. طبق آنچه در منقولات ابن هشام آمده است. ر.ك: هورفيتس. المغازى الاولى. ص٧٧.
٢١. بنا به نقل دكتر اصغر مهدوى در مقدمه سيرت رسول الله, ص٨ از نسخه اصلى الطبقات.
٢٢. تهذيب التهذيب. (بيروت, دارالفكر). ج١, ص١٠٦ و ج٤, ص٣٦.
٢٣. الطبقات الكبرى, مخطوط احمد ثالث. بنا به نقل مهدوى در مقدمه سيرت رسول الله و معجم الادباء. ج١٨, ص٦; تاريخ بغداد. ج١, ص٢٢١; سير اعلام النبلاء. ج٧, ص٤٨; المعارف. چاپ ثروت عكاشه. ص٤٩٢.
٢٤. ر.ك: تاريخ طبرى. چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم. ج٧, ص٤٧٤ و ٥٠٣.
٢٥. همان. ج١, ص٢٢١.
٢٦. همان. ج٧, ص٥٠٣.
٢٧. از لحن روايت تاريخى خطيب, نوجوانى مهدى فهميده مى شود.
٢٨. ر.ك: تاريخ الاسلام السياسى. ج٢, ص١٤٠. مهدى در سال ١٤٤, يعنى هجده يا نوزده سالگى به نزد پدر بازگشته است. تاريخ يعقوبى. ج٣, ص١٠٩; تاريخ ابن اثير. ج٥, ص٥١٣.
٢٩. ساختمان بغداد در سال ١٤٥ شروع شده و در سال ١٤٦ پايان يافته است.
٣٠. الطبقات الكبرى. ج٧, ص٣٢٢; وفيات الاعيان. ج٤, ص٢٧٧; سير اعلام النبلاء. ج٧, ص٥٥; تاريخ بغداد. ج١, ص٢٣٢ ـ ٢٣٤.
٣١. اين تقسيم چهاربخشى از هور و فيتس است. ر.ك: المغازى الاولى و مؤلّفوها. ص٨٤ ـ ٨٥. و نيز دائرة المعارف بزرگ اسلامى. ذيل مدخل ابن اسحاق در جلد سوّم.
٣٢. تاريخ طبرى. ج١, ص٣٢٢ و ٣٦٦ و ٤٠١ و ٤٠٧ و ٤٣٣ و ٤٦٠ و ٤٦٤ و ٤٧٦ و ٤٧٨ و ٤٨٦ و ٤٩٤ و ٤٩٦ و ٦٠٢.
٣٣. معجم الادباء. ج٧, ص٢٣٢. و نيز ر.ك: المعارف, ص٤٥٩; تهذيب التهذيب. ج١١, ص١٤٧ ـ ١٤٨; العبر. ج١, ص١٠٩.
٣٤. تذكرة الحفاظ. ج١, ص١٠١.
٣٥. ر.ك: تاريخ عربستان و قوم عرب: خطابه اول و دوم سيد حسن تقى زاده.
٣٦. تاريخ طبرى. تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم, ص١٠٥ ـ ١٥٤.
٣٧. آنچه به عنوان سلسله فرزندان اسماعيل در ابن اسحاق آمده, دقيقاً با آنچه در عهد عتيق است, موافق مى باشد. ر.ك: المغازى الاولى. ص٩٠.
٣٨. نگاه كنيد به داستان عمرو بن لحيّ در ابن هشام. ج١, ص٧٦ ـ ٧٧; ترجمه سيرت رسول الله. ج١, ص١٠٠ ـ ١٠٢.
٣٩. ر.ك: مقدمه خلاصة السيرة. ص٢٢.
٤٠. المغازى الاولى. ص٨٥ ـ ٨٦.
٤١. مقدمه سيرت رسول الله. ص٦٣.
٤٢. به عنوان نمونه: غزوه بدر الكبرى. در ج١, ص٦٠٦ و غزوة ذى قرد در ج٢, ص٢٨١ و امر اموال هوازن در ج٢, ص٤٨٨.
٤٣. به عنوان نمونه: غزوة الخندق در ج٢, ص٢١٤ و غزوة احد در ج٢, ص٦٠.
٤٤. به عنوان نمونه: ذكر قدوم جعفربن ابى طالب در ج٢, ص٣٥٩ و غزوة موته در ج٢, ص٣٧٣.
٤٥. تاريخ بغداد. ج١, ص٢٢٨.
٤٦. همان. ج١, ص٢٢١.
٤٧. همان.
٤٨. كتاب السير و المغازى. تحقيق سهيل زكار. ص٢٣.
٤٩. اين مقدار كه گفته شد به ضرورت بحث بود; وگرنه انواع ديگرى براى تحمل حديث وجود دارد. ر.ك: علوم الحديث و مصطلحه. ص٨٤ ـ ١٠٤.
٥٠. الجرح و التعديل. ج٣, ص٥٣٨; تاريخ بغداد. ج٨, ص٤٧٧.
٥١. تهذيب التهذيب. ج١, ص١٠٦; تاريخ بغداد. ج٦, ص٨٣.
٥٢. همان. ج١, ص ٦١.
٥٣. احوال او در الطبقات الكبرى, ج٦, ص٣٩٩ و الجرح و التعديل, ج٩, ص٣٣٦ و ميزان الاعتدال, ج٤, ص٤٧٧ ـ ٤٧٨ و الوافى بالوفيات, ج١٧, ص٦٥٤ آمده است.
٥٤. مراجعه كنيد به مقدمه سهيل زكّار بر چاپ اين كتاب. ص١٨.
٥٥. (هى التى بين دجله و فرات … بها مدن جليله و قلاع و حصون كثيره, من امهات مدنها حرّان). مرا صد الاطلاع. ج١, ص٣٣١.
٥٦. نگاه كنيد به مقدمه دكتر على اصغر مهدوى بر سيرت رسول الله. ص٤٣.
٥٧. اين بخش نيز در چاپ سهيل زكار بيروت و محمد حميدالله مراكش آمده است.
٥٨. ابن سعد. ج٧, ص٣٨١.
٥٩. تاريخ بغداد, ج١, ص٢٢١; الجرح. ج٤, ص١٦٩.
٦٠. تهذيب التهذيب. ج٧, ص٣٣٠.
٦١. تاريخ بغداد. ج١٤, ص١٣٣.
٦٣. تدريب الراوى. ج٢, ص١٢.
٦٤. كشف الظنون. ج٥, ص٦٤٧. بنا به نقل مهدوى در مقدمه سيرت. رسول الله. ص٣١.
٦٥. العبر فى خبر من غبر. ذهبى. ج١, ص٢٤٥.
٦٧ ـ ٦٦. الجرح. ج٣, ص٥٣٨; تاريخ بغداد. ج٨, ص٤٧٧, ٤٧٨; تهذيب التهذيب. ج٣, ص٣٢٤.
٦٨. تاريخ بغداد. ج٨, ص٤٧٦.
٦٩. از جمله: بلاذرى. ج١, ص٤٧٠ و ٥٦٨; فتوح البلدان. چاپ صلاح الدين منجد. ص٢٥; حاكم نيشابورى در المستدرك. ج٢, ص٩٨, ٥٢٥ و ج٣, ص١٨١ و ٢٧٦ و….
٧٠. (كان رجلا يشتهى الحديث.) ر.ك: تهذيب التهذيب. ج٩, ص٣٨.
٧١. ر.ك: تهذيب ابن حجر. ج٩, ص٣٩ ـ ٤٠.
٧٢. مقصود, تحقيق در حديث و رجال است.
٧٣. طبقات الحفاظ. ذهبى. ج١, ص٤٢٨ تا ٤٣٢.
٧٤. احوال او را در مقدمه خلاصه سيرت رسول الله, ص سى و چهار و سى و پنج ملاحظه كنيد.
٧٥. (قاصّ اهل مكه). مشاهير علماء الامصار. ص٨٢.
٧٦. (كان يقصّ) المعارف ابن قتيبه. چاپ ثروت عكاشه. ص٤٥٩; التهذيب. ج٩, ص٢٧٤.
٧٧. سيره ابن هشام. (مصر, ١٣٧٥). ج١, ص٤.
٧٨. همان.
٧٩. همان. ج١, ص٥٩٢ و ٥٩٤ و ٥٩٥ و ٥٩٦ و ٥٩٨ و ج٢, ص٨ و ٤٢, ٥٣ و ١٥٥ و ١٨٣.
٨٠. همان. ج١, ص٦٤٩, ٦٥٠ و ج٢, ص٢٣, ٢٨, ٣٩, ١٤١, ١٤٣, ١٤٧, ١٦٥, ١٦٨, ١٧٦, ٢٢٥, ٢٦٧, ٢٦٩.
٨١. همان. ج٢, ص١١ و ١٦٥.
٨٢. ابن هشام: (و بعض اهل العلم بالشعر ينكرها لحسّان و قد تركنا اشياء قالها حسّان فى امر خبيب لها ذكرت). ج٢, ص١٧٨.
٨٣. همان. ج٢, ص٩٣.
٨٤. همان. ج٢, ص٩١ ـ ٩٢.
٨٥. السير و المغازى. ابن اسحاق. تحقيق سهيل زكار. ص١٥٥.
٨٦. سيرت رسول الله. بخش اول, ص٤٧٥ تا ٤٧٧.
٨٧. سيره ابن هشام. ج١, ص٤٩٧.
٨٨. همان. ج١, ص٤٩٧.
٨٩. الروض الانف. (پاكستان, ١٣٧٧). ج٢, ص١٣.
٩٠. (فكانوا عدول الامه): الجرح و التعديل. ج١, ص٧. (و ثبتت عدالة جميعهم): الاستيعاب. ج١, ص٢. (والصحابه … فانهم كلّهم عدول لايتطرق اليهم الجرح): اسد الغابه. ج١, ص١٠.
٩١. (فنفى عنهم الشك و الكذب و الغلط و الريبه و الغمز). الجرح و التعديل. ج١, ص٧.
٩٢. از جمله نگاه كنيد به شرح تجديد قوشچى. (چاپ تبريز). ص٤٠٧ و ٤٠٨.
٩٣. تاريخ ابن كثير. ج١٣, ص٩ و ج٨, ص٢٢٣ ـ ٢٢٤.
٩٤. تاريخ طبرى. ج٤, ص٢٨٣.
٩٥. الاستيعاب. (مصر, تحقيق على محمد البجاوى). ج١, ص٣٥٩, ترجمه ٥٢٩.
٩٦. المغازى. واقدى. ج٢, ص٦٥٢ ـ ٦٥٣. مقريزى در تلخيص اين كتاب در امتاع الاسماع (ج١, ص٣١٣ و ٣١٤) به همين شكل آورده است.
٩٧. ر.ك: سيره ابن هشام. ج٢, ص٣٣٤; تاريخ طبرى. ج٣, ص١١ ـ ١٣; اسد الغابة. ج٣, ص٩٨.
٩٨. سيره ابن هشام. ج١, ص٦١٥.
٩٩. همان. ج١, ص٦١٥.
١٠٠. صحيح مسلم. (مصر, ١٣٣٤). ج٥, ص١٧٠. كتاب الجهاد و السير, باب غزوه بدر.
١٠١. المغازى. واقدى. ج١, ص٤٨.
١٠٢. معناى عزت در زبان عربى, قوت و غلبه است. ر.ك: المعجم الوسيط. ج٢, ص٥٩٨.
١٠٣. البته دوران قبل از اسلام خود را مى گويد.
١٠٤. كتاب السير و المغازى. ابن اسحاق. تحقيق سهيل زكار. ص١٣٧ ـ ١٣٨; الاستيعاب. ج٣, ص١٠٩٦, ترجمه ١٨٥٥; اسد الغابة. ج٤, ص٤٨ ـ ٤٩, ترجمه ٣٦٩٦; در تاريخ طبرى. ج٢, ص٣١١ ـ ٣١٢. در اين اثر, سه روايت كه دو روايت آن از ابن اسحاق است, از طريق يونس بن بكير و سلمه بن فضل, راويان طراز اول ابن اسحاق نقل شده است. و الاصابه. ج٢, ص٤٨٠, ترجمه ٥٥٨٨.
١٠٥. تاريخ طبرى. ج٢, ص٣١٩ ـ ٣٢٠; الكامل فى التاريخ: ابن اثير. ج٢, ص٦٢ ـ ٦٣. اين روايت مهم تاريخى در كتاب السير و المغازى بخش اندك باقيمانده موجود است جز اينكه چند جمله آخر آن حذف شده است. مراجعه كنيد به تحقيق سهيل زكار. ص١٤٥ ـ ١٤٦.
١٠٦. ر.ك: الاصنام. ص١٥; مغازى. واقدى. ج٣, ص٩٨٤ ـ ٩٨٩; بلاذرى. ج١, ص٣٨٢; الدرالمنثور. ج٦, ص٣٨٣.
١٠٧. روايت ولايت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ را ابن اسحاق ـ گو اينكه به اختصار ـ نقل كرده است. ر.ك: المستدرك. ج٣, ص١٠٣. و نيز ر.ك: (تحقيقى درباره اخبار حجة الوداع). ابوالقاسم اجتهادى. مجله مقالات و بررسيها. (سال هفتم, دفتر ٢٦ ـ ٢٥). ص١٢٣ ـ ١٣٨.
١٠٨. تاريخ بغداد. ج٣, ص٢٨٧ ـ ٢٨٨, در شرح حال نصربن على جهضمى.
١٠٩. وفيات الاعيان. ج٦, ص٤٠٠ ـ ٤٠١, در شرح حال ابن سكيت.
١١٠. به عنوان نمونه نگاه كنيد به: الغارات. ص٤٢٦ و ٤٤٩; مروج الذهب. ج٣, ص٢٢; تاريخ طبرى. ج٥, ص٢٧٤ ـ ٢٧٧; ابن اثير. ج٣, ص٤٨٧ ـ ٤٨٦; المجر. ص٤٧٩.
١١١. تاريخ يعقوبى. ج٢, ص٣.
١١٢. سيرت رسول الله. ص٥ ـ ٦, بخش اول.
١١٣. سيرت رسول الله. ج١, ص٧٩ ـ ٨١, مقدمه.